تبليغاتX
به کجا چنین شتابان؟


به کجا چنین شتابان؟

غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند

           هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم

                                                                              گر مانده ام خموش خدا داند و دلم

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط سجاد| |

دنياطلبان چون سگانى هستند كه بانگ مى ‏كنند و چون درندگانى هستند كه بر سر طعمه از روى خشم زوزه مى ‏كشند و آنكه نيرومندتر است ، آن را كه ناتوان‏تر است ، مى‏ خورد و آنكه بزرگتر است ، آن را كه خردتر است ، مغلوب مى ‏سازد ، ستورانى هستند برخى پاى بسته و برخى رها شده كه عقل خود را از دست داده‏ اند و رهسپار بيراهه ‏اند . آنان را در بيابانى درشتناك و صعب رها كرده‏ اند تا گياه آفت و زيان بچرند . شبانى ندارند كه نگهداريشان كند و نه چراننده‏اى كه بچراندشان . دنيا به كوره راهشان مى‏راند و ديدگانشان را از فروغ چراغ هدايت محروم داشته . سرگردان در بيراهه‏ اند ولى غرق در نعمت .

 

دنيا را پروردگار خويش گرفته ‏اند . دنيا آنها را به بازى گرفته و آنها نيز سرگرم بازى با دنيا شده‏اند و آن سوى اين جهان را به فراموشى سپرده ‏اند . اندكى بپاى تا پرده تاريكى به كنارى رود . گويى كجاوه‏ ها رسيده‏ اند و آنكه مى ‏شتابد به كاروان گذشتگان مى‏رسد . بدان ، اى فرزند ، كسى كه مركبش شب و روز باشد ، او را مى‏برند ، هر چند به ظاهر ايستاده باشد و مسافت را طى مى ‏كند ، هر چند ، در امن و راحت غنوده باشد . و به يقين بدان كه به آرزويت نخواهى رسيد و از مرگ خويش رستن نتوانى . تو به همان راهى مى ‏روى كه پيشينيان تو مى ‏رفتند . پس در طلب دنيا ، لختى مدارا كن و سهل گير و در طلب معاش نيكو تلاش كن ، زيرا چه بسا طلب كه به نابودى سرمايه كشد . زيرا چنان نيست كه هر كس به طلب خيزد ، روزيش دهند و چنان نيست كه هر كس در طلب نشتابد ، محروم ماند . نفس خود را گرامى دار از آلودگى به فرومايگى ، هر چند تو را به آروزيت برساند . زيرا آنچه از وجود خويش مايه مى ‏گذارى ديگر به دستت نخواهد آمد . بنده ديگرى مباش ، خداوندت آزاد آفريده است . خيرى كه جز به شر حاصل نشود ، در آن چه فايدت و آسايشى كه جز به مشقت به دست نيايد ، چگونه آسايشى است ؟

گزیده ای از کلمات امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت توسط سجاد| |

کندم

کندم

با سر انگشتانم،با جانم کندم

جويي تا دريا

از ماندابي که در آن مي زيستي

در کويري دور و داغ

و تو ذوق زده مي نگريستي

اما نوبت به تو که رسيد

نتوانستي دل بکني

ماهي کوچک!

goosh mahi

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت توسط محمد| |

به جبهه ها رشادتم

به سالها اسارتم

خنده ی صبح و شامتان

حرامیان حرامتان

 

اشک دوچشم رهبرم

خون چکیده از سرم

شهد شده به کامتان

حرامیان حرامتان

 

 داس عدو به گردنم

شخم عدو بر بدنم

گندم بی همتتان

حرامیان حرامتان

  

ماهی شط خون چه شد؟

عشق چه شد؟ جنون چه شد؟

دور شده زکامتان

حرامیان حرامتان

 

عبد چه شد ؟ خدا چه شد؟

دیانت و رضا چه شد ؟

گسیخته لجامتان

حرامیان حرامتان

 

 همسفران هم نفس

پریده از کنج قفس

مرغ هوس به بامتان

حرامیان حرامتان

 

طبع شکم باره ی تان

مرکب راه وارتان

قرعه که زد به نامتان؟

حرامیان حرامتان

  

جبهه به خون کشیده شد

حنجره  بس دریده شد

طراوت کلامتان

حرامیان حرامتان

 

خانه ام فروخته شد

بام به کف دوخته شد

امنیت خانه ی تان

حرامیان حرامتان

 

کشته ی صد پاره که شد؟

به خصم دون چاره که شد؟

دوامتان دوامتان

حرامیان حرامتان

 

برف من و بام شما

درد من و دام شما

وسعت بام و دامتان

حرامیان حرامتان

 

خنده به اشک مادرم

نمک به زخم همسرم

مادرتان ، همسرتان

حرامیان حرامتان

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت توسط سجاد| |

معجزه بازي چيست

که کودکان

مي دوند و نرسيده

دامن ها را از غبار مي تکانند

چيست معجزه بازي

که کودکان قايم مي شوند

و پيداشان که مي کني

بزرگ شده اند

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت توسط محمد| |

در عادت مداومٍ بودن

                              وقتی

بانگ رحیل عمر

بی وقفه می نواخت در جان شب

من در امتناع خورشید

که نور را از من دریغ می کرد

          گریستم

                    من اشک را گواه گرفتم

   وقتی که بودن من

   از دلیل تهی بود

                               من با دلیل می میرم

و بر دست وجدان دنیا

                         تشییع خواهم شد

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت توسط محمد| |

اگر ببینید کسی نمی بیند و عن قریب در جوی آب می افتد چه می کنید؟ اگر یک جانباز شیمیایی بیبینید که راه نفس ندارد چه می کنید؟ اگر ببینید جوان بیست و هشت ساله ای به خاطر اعتیاد از دنیا رفته است چه احساسی خواهید داشت؟ اگر بشنوید که پشت سر یکی از صالح ترین دوستانتان تهمت ناروا می زنند چه می کنید؟ اگر خواهر شما به جرم داشتن چادر اجازه کار کردن در فلان شرکت را نداشته باشد چه می گویید؟ اگر بفهمید که همسایه دیوار به دیوارتان چند روز است نان خالی می خورد چه خواهید کرد؟  

سلام بر او که مقصد و مقصود هموست...

این سوالاتی که پرسیدم نه برای این بود که از دردهای اطرافتان مثالی بزنم تا ما هم ـ نه این که شب تا صبح خواب از چشمانمان رخت بربندد بلکه تاـ فقط ساعتی را بیاندیشیم! ... برای این هم نبود که چون علی (ع) شب  را کیسه ای بر دوش بگیرید و هر چه در توان دارید برای فقر کاری کنید ... برای این نیز نبود که چاهی پیدا کنید و در آن اشک بریزید تا بلکه آرام شوید... نه... این بار سخنم از جای دگر است...

سخن را از کلام مولای متقیان* می نویسم آن زمان که آیه ۶ سوره ی انفطار را شنید...

«یا أیها الإنسان ما غرّک بربّک الکریم» که ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟

"... ای انسان چه چیز تو را بر گناه جرأت داده؟ و در برابر پروردگارت مغرور ساخته؟ و بر نابودی خویش علاقه مند کرده است؟ آیا بیماری تو را درمان نیست؟ و خواب زدگی تو درمان ندارد؟ چرا آنگونه که به دیگران رحم می کنی، به خود رحم نمی کنی؟

چه بسا کسی را در آفتاب سوزان می بینی بر او سایه می افکنی یا بیماری را می نگری که سخت ناتوان است، از روی دلسوزی بر او اشک می ریزی اما چه چیز تو را بر بیماری خود بی تفاوت کرده؟ و بر مصیبت های خود شکیبا و از گریه بر حال خویشتن باز داشته است؟ در حالی که هیچ چیز برای تو از جانت نیست! چگونه ترس از فرو آمدن بلا، شب هنگام تو را بیدار نکرده است؟ که در گناه غوطه ور و درپنجه قهر الهی مبتلا شده ای؟..."

آری آنچه که انسان را از همه چیز بی خبر می کند این است که آدمی نداند خود به کجا می رود؟ «فأنساهم أنفسهم...»

 آدمی که دانسته یا ندانسته خود را فراموش کرده است و همین چند روز یا چند ساعت خوشی را بر حکم خدای خویش ترجیح داده است از او چه انتظاری می رود که شب از داغ همنوعش سر بر بالین نگذارد... این است که اگر ما خوب شویم همه خوب می شوند...

رمضان از آنجایی "رمضان" نامیده شد که در آن آتش گناهان سرد و خاموش می شود و در این ماه است که شیطان در غل و زنجیر است. هر چه هست نفس انسان است همان که خواسته هایش در وجود من و تو ریشه دوانده... اگر این جا رام نشود شاید دیگر (نه اینکه تا سال آینده بلکه) اصلا فرصتی به دست نیاید... باید یادش بدهم که هر چه رب العالمین بخواهد او هم باید بخواهد و هر چه که پروردگار رحیم از آن منع کرده او نیز نباید بخواهد و در غیر این صورت نه من و نه او... 

همیشه باورت باشد... 

باور کن که شاید دیگر فرصتی پیش نیاید... باور کن که اگر بتوانیم یک به یک معصیتهایی را که خود بهتر از همه می دانیم چه کرده ایم را ترک و جبران کنیم این هم از لطف اوست. باور کن آب اگر از سر بگذرد یک وجب با صد وجب فرق می کند. باور کن اگر قرار باشد موقعی شروع کنیم "رمضان" بهترین زمان برای انس است. باور کن که امکان دارد ما هم اشتباه تصمیم بگیریم. باور کن که برای کوچکترین اشارات هم مواخذه خواهیم شد تا چه رسد به این که در مورد اعمال و نیات افراد قضاوت کرده باشیم. باور کن که چند وقتیست چشمان ملائک به چشمان و زبان و گوش و دست و پاهای ما دوخته شده است...

 و اما راهکارش را از زبان خود آن حضرت با دقت جمله به جمله با گوش دل بشنویم شاید فرجی شود :

"پس سستی دل را با استقامت درمان کن، و خواب زدگی چشمانت را با بیداری از میان بردار و اطاعت خدا را بپذیر و با یاد خدا انس بگیر و یاد آر که تو از خدا روی گردانی و در همان لحظه او روی به تو دارد و تو را به عفو خویش می خواند، و با کرم خویش می پوشاند! در حالی که تو از خدا بریده به غیر او توجه داری! 

پس چه نیرومند و بزرگوار است خدا! و چه ناتوان و بی مقداری تو که بر عصیان او جرأت داری در حالی که تو را در پرتو نعمت خود قرار داده و در سایه رحمت او آرمیده ای نه بخشش خود را از تو گرفته و نه پرده اسرار تو را دریده است. بلکه چشم بر هم زدنی، بی احسان خدا زنده نبودی در حالی که یا در نعمت های او غرق بودی یا از گناهان تو پرده پوشی شد و یا بلا و مصیبتی را از تو دور ساخته است، پس چه فکر می کنی اگر او را اطاعت کنی؟"

 

 

-----------------------------------

* نهج البلاغه خطبه ۲۲۳

  

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت توسط سجاد| |

گناهی رگ گردنم را گروگان گرفته است

زمانی خداوند همسایه ام بود

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت توسط محمد| |

خداوند بندگانش را با نماز و زکات و تلاش در روزه داری، حفظ کرده است تا اعضا و جوارحشان آرام، و دیدگانشان خاشع و جان و روانشان فروتن و دل هایشان متواضع باشد، کبر و خود پسندی از آنان رخت بر بندد، چرا که در سجده بهترین جای صورت را به خاک مالیدن، فروتنی آورد و گذاردن اعضا پر ارزش بدن بر زمین، اظهار کوچکی کردن است.

و روزه گرفتن و چسبیدن شکم به پشت، عامل فروتنی است. و پرداختن زکات، برای مصرف شدن میوه جات زمین و غیر آن در جهت نیازمندیهای فقرا و مستمندان است.

 به آثار عبادات بنگرید که چگونه شاخه های درخت تکبر را در هم می شکند؟ و از روییدن کبر و خودپرستی جلوگیری می کند!

ای انسان چه چیز تو را در مقابل پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟ "... ما غرّک بربّک الکریم؟"

ای انسان مگر تو از خود چه داری که اینگونه واجبات خدا را که نتیجه ی همه آنها تواضع در مقابل خدای رحیم است، بر خود مباح کرده ای؟

خدا به هیچ چیز تو احتیاج ندارد... " و ربّک الغنیّ..."

 

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت توسط سجاد| |

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم چرا دارم می نویسم و اصلا نمی دانم از چی بنویسم؟

این شعر از مولانا را تصادفی دیدم:

هر که را در جان خدا بنهد محک                           هر یقین را باز داند او ز شک

حس دنیا نردبان این جهان                                  حس دینی نردبان آسمان

صحت این حس بجویید از طبیب                           صحت آن حس بجویید از حبیب

پله اول نردبان یقین٬ شک است. این جمله را از شهید مطهری به یاد دارم. چه خوب می شد انسان قدم اول را از سمت خودش بردارد... آیا خویشتن خویش را شناخته ام؟... آیا توانسته ام با خود واقعی ام ارتباط برقرار کنم؟... آیا اصلا به فاصله خود واقعی و ظاهری ام پی برده ام؟... منی که از همه چیز دم می زنم چقدر با واقعیت خودم تطابق دارم؟...

برخی انسانها در جوانی فکر می کنند به همه حقایق یا حداکثری از آن دست یافته اند در حالی که آنها هنوز به جهل خودشان نیز پی نبرده اند. البته این شبیه تفکرات سقراط است و من هم قبول دارم.

انسانها هر طور که فکر کنند حتی اگر هم خود را دانای کل بدانند ارزشمند است چرا که نتیجه شان را از محک خودشان می گیرند ولیکن اشتباه در نوع محک است نه نتیجه. که آن هم ناشی از آگاهی نا کافی...

ما در جوانی احساس شور و ذوق زیادی می کنیم و اغلب خود را به کارهایی مشغول می کنیم بدون آنکه حتی به آنها فکر کنیم... آیا شده که در زندگی احساس کلافگی کنید؟... دنبال دلیل رفته اید؟... نتیجه ای گرفته اید؟... شده که از فعالیت زیاد خسته نشوید؟... آیا شده که با وجود فعالیت زیاد باز احساس کمبود کنید و خود را ناراضی ببینید؟... آیا خود را محبوس یافته اید؟... آیا به پوچی رسیده اید؟... آیا شده که از خودتان از دنیا از دیگران سیر شده باشید؟... هر کدام از اینها هم که جوابش مبهم باشد باید از اول اندیشه کرد...

آیا در دنیا به دنبال دلایل همه اتفاقات گشته اید؟... یا بهتر بگویم آیا همه اتفاقات این دنیا برایتان معنی دار هستند؟...

انسانها در جوانی با یک انتخابات نامرئی روبرو هستند که شاید حتی حسش هم نکنند ولیکن رقابت دو جناح در درون آدمی به اوج می رسد و تمام وجود او را تحت الشعاع قرار می دهد.

فکر کنم همه ما به روح اعتقاد داریم و جسم را هم حس می کنیم. اکثر ما روح را متعالی می پنداریم ولی شاید از روی غفلت آن را در درون جسممان محبوس کنیم.

به نظر بنده انسان بیشتر از یکبار نمی تواند انتخاب کند چرا که فرصتی نیست تا چشم باز کنی و ببندی جوانی انسان رفته و پیر بنیه هم که نمی تواند هر کاری کند.

آیا تاکنون به پیر نشدن فکر کرده اید؟ چرا برخی ها اصلا پیر نمی شوند؟

انسان در جوانی خواسته و یا ناخواسته دست به انتخاب می زند. و چه خوب است که این انتخاب آگاهانه باشد. و به قول یکی از بزرگان که اسمشان در خاطرم نیست:"اگر انسان در جوانی انتخابی به وسعت ابدیت نداشته باشد به جوانی خودش خیانت کرده است."

حالا باید اندیشه کرد و دید که انتخاب ما کدام بوده... دنیا یا آخرت؟... روح یا جسم؟... خدا یا خود؟ و ...

اگر انتخاب جوان خدا باشد و در این طریقت به یقین برسد هیچ اتفاقی در زندگی برایش گنگ نخواهد بود.

همه اینها ثابت می کند که برای همه چیز در خلقت حداقل یک دلیل روحانی و معنوی وجود دارد. پس ضرورتی ندارد همه چیز را از منظر علمی اثبات کنیم چرا که اگر به واقعیت الهی علم و وجودات پی ببریم حل و درک همه مسایل برایمان آسان خواهد بود.


از همه عزیزانی که ما را تاکنون تحمل کرده اند حلالیت می طلبم و امید دارم که جمعه این هفته که به یمن قدم صاحب الزمان(عج) پربرکت گشته است در بارگاه روحانی حضرت امیر المؤنین(ع) باشیم که اگر چنین شد از لطف خداوند رحمان و ائمه هدی هست نه چیز دیگر.

خداوندا به بزرگی لطفت و به وسعت رحمتت قَسَمت می دهیم حلاوت ظهور مولایمان را در جان ما جاری ساز!

  چیست این دلشوره های بیکران                پشت کاشی های سبز جمکران

تا به کی از داغ هجران تو صبر              جلوه کن ای آفتاب پشت ابر

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت توسط امید| |

آقاي سجاد، گوش كنيد يه دقيقه!
باور كنيد چيزي كه زياد پيدا مي‌شه مقاله با روي‌كرد احساسي به اين مسئله‌ست.
من يه مدته دنبال يه توضيح كاملن علمي مي‌گردم برا جاي‌گاه امام معصوم توي هستي، براي علت وابسته‌گي وجود همه‌ي كائنات به امام، پيدا نكردم.
بيايد تلاش كنيم اين خلاها رو پر كنيم. عقل‌مون بايد هم‌پاي احساس‌مون باشه. معرفت و محبت باهم... شما كه خودتون قبول داريد. من مي‌ترسم. پشتوانه‌ي علمي ايمان من قوي نيست. شمارو نمي‌دونم. اما اين خلا تنها مال من نيست، بايد پر بشه... بايد پر بشه.

======================================

پاسخ:

پای استدلالیون چوبین بود                           پای چوبین سخت بی تمکین بود

احساس کرده اید که کسی باید پیدا شود و امام را برایتان علمی اثبات کند؟ خدا شاهد است که امام شناسی در قلب من و شماست. امام را می خواهید علمی ثابت کنید که چه شود؟ می خواهید امام را هم آن گونه که خدا را شناختیم به گوشه ای بفرستیم؟...

چرا می گویید همه جا از احساسات گفته می شود و حال آنکه ما مگر چه احساسی نسبت به او داریم؟ آیا جز این است که از نیامدنش نباید اشک ریخت بلکه باید خون گریه کرد؟ این را زیاد دیده ام که می گویند احساسات خوب است دیگر برویم سراغ بحث علمی. نه فقط حضرت مهدی بلکه در مورد امام حسین هم این گونه می گویند. اتفاقا تعبیر شما صحیح است... عقل و احساس با هم... شاید بتوانم بگویم که اگر احساس بیشتر باشد بهتر هم خواهد بود. شاید اصلا دو چیز نباشد و همه چیز برای دل و احساس باشد.

امام شناسی، خدا شناسی و خود شناسی را برای چه می خواهیم؟

خوب به آنچه می گویم دقت کنید آنگاه اشاره ای به امام شناسی هم می کنم...

همه چیز در خدمت دل است... دل آدمی ابزار عروج اوست. اگر می خواهیم خدا را بشناسیم تا این شناخت ما را به محبت او نرساند صدنار هم نمی ارزد. اگر امام را شناختیم اما عاشق او نشدیم به خودمان خیانت کرده ایم. تا کی می خواهم فقط بشناسیم ؟؟ تأییدی بر این نکته از قرآن می آورم. خدای تعالی در آیه ۳۱ آل عمران می فرماید: "قل ان کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم" (بگو: اگر خدا را دوست می دارید از من پیروی کنید؛ تا خدا نیز شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد"). 

 می گویید خلأ وجود دارد از این که پشتوانه علمی برای ایمانمان داشته باشیم. قبول دارم... اما مطمئن باشید که چون خدا را بنده نیستیم ایمانمان هم ضعیف است. آری شاید قبولش سخت باشد اما بزرگان گفته اند من هم رسیده ام به این نتیجه که این رابطه یک سویه نیست. این گونه نیست که باید اولا ایمانمان را از لحاظ تئوریک قوی کنیم بعد برویم سراغ عمل. خیر، بله معرفت نسبت به خدای متعال زیاد سفارش شده است اما این تقدم را ما ساخته ایم که اول خدا و امام را کاملا و بی نقص بشناسیم و آنگاه به سراغ عمل برویم. آنگاه عبد او شویم.

 تا به حال فکر کرده اید که چرا سن بلوغ از ۱۵ سالگی (برای دخترها که ۹ سالگی است) آغاز می شود؟ آیا فکر نمی کنید درسی در این اعداد نهفته است؟ خدای متعال خواسته به من و شما بگوید اگر می خواهی بندگی کنی از همین نوجوانی آغاز کن. می خواهد بگوید اگر عقل تو هنوز هم آنچنان به ختگی نرسیده خیلی نگران نباش من می خواهم که تو  این چنین آغاز کنی. آیا ـ نعوذ بالله ـ خدا مگر نمی داند که نو جوان ۱۵ ساله هنوز آنقدر عاقل نشده است و نمی تواند او را به لحاظ فلسفی اثبات کند. شاید بنا بر این بوده است که اگر آنچه خدا گفت انجام دهی عاشقش می شوی.

داشتم می گفتم که همه چیز در خدمت دل است. عقل و علم... علم و عمل همه برای دل است. برای این که عاشق شوی...

اما آن چه گفتم این نتیجه را نمی دهد که بایستی بی دلیل همه چیز را بپذیری و "چرا" نیاوری. اتفاقا بر عکس ... اسلام خوبی اش این است که اصلا همه چیز را می خواهد که با عقل حساب کنی ... "أفلا تعقلون؟" ... خوبی اش این ست که اصول عقایدت را نمی توانی با تقلید بپذیری. باید از عقل کمک گرفت. اما عقل چیست؟ عقل همان است که به قول معصوم به وسیله آن خدای رحمن، آن کس که همه و همه، چه انسان و چه حیوان، چه گیاه و چه سنگ، چه کافر و چه مسلمان، بر سر سفره او متنعّمند و از کرم و فضل اوست که هستند را عبادت کنی.

آنچه گفتم  از پاسخ به سوال شما هم شاید دور بود اما لازم دیدم با جرقه ای که شما (نظر دهنده محترم) در ذهن بنده زدید بگویم. اگر جایی تند شدم مقصودم با همه و از جمله خودم بود.

اما در مورد اینکه علمی بحث شود امام در کجای جهان هستی قرار می گیرد؟ متأسفانه بنده اکنون منابع در اختیار ندارم اما مقداری از زیارت جامعه کبیره را می نویسم. اگر احساس می کنید جان کلام (که همین جملات هستند) نیاز به توضیح بیشتری دارد برای تفسیر، شما و همه ی بازدید کنندگان را به مطالعه کتب "ادب فنای مقربان" نوشته آیت الله جوادی آملی و یا "امام شناسی" نوشته علامه طهرانی فرا می خوانم. شاید بعد ها ما هم توفیق داشته و بیشتر در این زمینه کار کنیم. اما باز هم می گویم که اصل را فراموش نکنید...

سلام بر شما... سلام بر شما ای...

 ای خاندان نبوت   و موضع ودایع رسالت    و محل نزول ملائک    و هبوط انوار وحی خدا    و معدن رحمت حق    و گنجهای علم و معرفت الهی    و صاحبان منتهای مقام حلم    و اصول صفات کریمه    و پیشوای امم   و مالک و ولیّ نعمتها   و ارکان بزرگواری و نیکوکاری    و عماد نیکویان عالم    و بزرگ و قائد بندگان     و ستونهای محکم شهرها (ی علم)    و درهای ایمان     و امین اسرار خدای رحمان     و فرزندان پیغمبران    و برگزیده از رسولان     و عترت رسول خاتم که برگزیده خدای جهانست

و بر شما باد رحمت و برکات خدا

 هر عبارتی دریایی ست از معرفت امام که می طلبد بارها و بارها بخوانیم و فکر کنیم و بدانیم که برای چه می خواهیم بدانیم؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت توسط سجاد|

سلام بر بهار انسانیت

این روز ها شهر رنگ "یا مهدی" گرفته است. گویی همه دوست دارند به گونه ای عرض اردت کنند. عده ای خود را به محفل جشنی می رسانند. مغازه داری که جلوی مغازه اش چراغ رنگی نصب کرده است. آن مغازه بغل دستی اش که در و دیوار را با نام صاحب الزمان زینت داده است. فلان همسایه مان که پرچمی بر در خانه اش زده است ... من که می خواهم از او بنویسم... حتی دیگر وسیله ی این هدف هم برای برخی مهم نیست. مثل آن کلوپ که می خواهد با پخش صدای فلان ترانه ای که معلوم نیست کجا و برای که خوانده شده، در خیابان، خودی نشان دهد...

این روزها خیلی ها نذرشان را ادا می کنند. سینی شربت در دست دارند ... گوسفند قربانی می کنند و شاید صلواتی نثار آن آقای عزیزشان می کنند.

سلام بر تو ای بهار انسانیت

مولای من نمی دانم چرا چند سالیست که در ورای این شادمانی همگانی، نیمه شعبان که می شود دلم می گیرد؟! می گویم شاید خاصیت نام تو اینگونه است که اینچنین با دل مدعیان انتظارت تا می کند. آقای خوب من وقتی این هفته را با تنها یک یا دو هفته بعد مقایسه می کنم دلم می گیرد... اگر به راستی این همه انسان منتظر آمدنت هستند پس چرا نمی آیی؟ می دانم اگر همین جماعت تا نیمه شعبان سال بعد شور آمدنت را (و البته با معرفت به حقانیت شما) داشتند، اصلا بعید نبود اگر خیلی زود صدایی به گوش می رسید که " أنا بقیة الله"...

 سرباز کم است ... کم است

 عزیز فاطمه (ع) بیا... بیا که از نیامدنت دنیا به آخر رسیده است گویا... بیا که همه بدانند حکومت از آن کیست؟!... بیا تا همه بدانند که چگونه جامعه ای رنگ خدا می شود؟ بیا تا همه بدانیم که لذت چیست؟ بیا تا همه بدانیم فریب خورده ایم و ذلت کشیده ایم تا تو نبوده ای... 

بیا و برای دوستانت این غم هجر را تمامی بخش... بیا و ببین جماعت انصار را که چگونه آغوش باز کرده اند؟... بیا و ببین جماعت مهاجرین را که چه طور از اموال و اولادشان می زنند و سینه هاشان را سپر بلایت خواهند کرد؟ بیا و ...

آقای من چه خوب بود اگر این قدر حرف نمی زدیم. چه خوب بود اگر از عمق وجود با تو صادق بودیم. چه خوب بود اگر ما مدعیان را از ادعای واهی به ایمان قلبی رهنمون می شدی. چه خوب می شد اگر همین واجبات را برای تو انجام می دادیم و از محرمات برای تو دور می شدیم. چه خوب بود اگر تو را دیدگان خدا و ناظر بر اعمالمان می دانستیم. چه خوب بود اگر هر روز برایمان نیمه شعبان بود و همه در یاد داشتند که امامی داریم در پس پرده غیبت...هیچ کس فراموش نمی کرد امامی را که اگر ظاهر نیست اما حاضر است...

میلاد علی دوم حسین (علیهما السلام) و فرا رسیدن  نیمه شعبان، میلاد منجی بشریت بر تمام جهانیان، انس و جن، تبریک و تهنیت باد... 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت توسط سجاد| |


Design By : Night Skin